قوله تعالى: لقدْ أرْسلْنا نوحا إلى‏ قوْمه و هو نوح بن لمک بن متوشلخ بن اخنوخ، و هو ادریس بن برد بن مهیائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم، و هو اول نبى بعد ادریس، ارسله الله تعالى الى ولد قابیل و من تابعهم من ولد شیث.


و کان نوح نجارا، بعثه الله الى قومه، و هو ابن اربعین سنة، و بقى فى قومه یدعوهم الف سنة الا خمسین عاما، ثم عاش بعد الطوفان ستین سنة حتى کثر الناس و نشوا. و نام وى سکن بود و از بس که بر قوم خود نوحه کرد او را نوح نام کردند، و نهصد و پنجاه سال قوم را دعوت کرد. هر روز که بر آمد شوخ‏تر و متمردتر و عاصى‏تر بودند، و آخر از اول صعب‏تر و کافرتر بودند. همى گفتند: این آن مرد است که پدران ما او را خوار داشتند، و از وى هیچ نپذیرفتند، و هر روز وى را چند بار بزدندى، چنان که بیهوش شدى.


چون بهش باز آمدى، گفتى: اللهم اغفر لقومى فانهم لا یعلمون. امید میداشت که ایمان آرند، از آن همى گفت: «اغفر لقومى» تا آنکه او را گفتند: لنْ یوْمن منْ قوْمک إلا منْ قدْ آمن. پس از ایمان ایشان نومید شد، گفت: رب لا تذرْ على الْأرْض من الْکافرین دیارا. چون ایشان را دعوت کردى، گفتى: یا قوْم اعْبدوا الله ما لکمْ منْ إله غیْره کسایى غیره بجر خواند بر نعت اله. باقى برفع خوانند بر تقدیر: ما لکم غیره من اله، او ما لکم اله غیره. إنی أخاف علیْکمْ ان لم تومنوا عذاب یوْم عظیم یعنى یوم القیامة. این خوف ایجاب است نه خوف شک.


قال الْملأ منْ قوْمه الملا الاشراف و الکبراء یملئون العین و القلب عند المشاهدة. قال ثعلب: الملا القوم و النفر و الرهط لیس فیهم امرأة. إنا لنراک فی ضلال مبین اى بین، لانه ضلال و باطل.


قال یا قوْم لیْس بی ضلالة این باء لزوم است، تأویله لیس فى ضلالة، و لکنی رسول منْ رب الْعالمین ارسلنى الیکم.


ابلغکم بتخفیف قراءت بو عمرو است، لقوله تعالى: أبلغکمْ رسالات ربی، قدْ أبْلغوا رسالات ربهمْ. باقى همه بتشدید خوانند، و اختیار بو عبیدة و بو حاتم اینست، لانها اجزل اللغتین، و لقوله: بلغْ ما أنْزل إلیْک منْ ربک، و أنْصح لکمْ النصح خلاف الغش، و معنى «أنْصح لکمْ» اى ادعوکم الى ما دعانى الله الیه، و أعْلم من الله‏ فى نزول العذاب بکم ما لا تعْلمون انتم. این سخن از بهر آن گفت که قوم نوح هرگز هلاک هیچ قوم و عذاب هیچ امت ندانسته بودند، و نشنیده، و امتهاى دیگر همه آن بودند که هلاک قوم نوح شنیده بودند، و همه پیغامبران قوم خود را بآن ترسانیدند، چنان که هود قوم خود را گفت: إذْ جعلکمْ خلفاء منْ بعْد قوْم نوح، و صالح قوم خود را گفت: إذْ جعلکمْ خلفاء منْ بعْد عاد، و شعیب قوم خود را گفت: أنْ یصیبکمْ مثْل ما أصاب قوْم نوح أوْ قوْم هود أوْ قوْم صالح، و یقال: و أعْلم من الله ما لا تعْلمون من انه غفور لمن رجع عن معاصیه، و أن عذابه الیم لمن اصر علیها و گفته‏اند: مهینان قوم نوح کهینان را گفتند: ما هذا الا بشر مثلکم فتتبعونه؟


این بشرى همچون شما است چرا بر پى او روید؟ نوح ایشان را جواب داد: أ و عجبْتمْ أنْ جاءکمْ ذکْر منْ ربکمْ تعجب استنکار است و استنکار و انکار متقاربند، و در قرآن بیشتر تعجب بر معنى انکار است. ذکْر منْ ربکمْ این ذکر بمعنى رسالت است، و در قرآن این را نظایر است: على‏ رجل منْکمْ من جملتکم، تعرفون نسبه، لینذرکم العذاب فى الدنیا، و لتتقوا» عبادة الاصنام، و لکى ترحموا فلا تعذبوا، فکذبوه یعنى نوحا.


فأنْجیْناه یعنى من الطوفان، و الذین معه فى الفلک. خلاف است میان علما که عدد ایشان که با نوح در کشتى بودند چند بود؟ ابن اسحاق گفت ده کس بودند از مردان: نوح و سه پسر و شش کس دیگر، که بوى ایمان آورده بودند، و زنان ایشان.


قتاده گفت و ابن جریح و محمد بن کعب القرظى که هشت کس بودند: نوح و زن وى و سه پسر: سام و حام و یافث و زنان ایشان. ابن عباس گفت: هشتاد کس بودند چهل مرد و چهل زن. پس رب العالمین همه را عقیم کرد که از ایشان نژاد نه پیوست مگر سه پسر نوح، سام و حام و یافث و خلق همه از نژاد ایشان‏اند. زهرى گفت: عرب و اهل فارس و روم و شام و یمن از فرزندان سام، و ترک و صقالبه و یأجوج و مأجوج از فرزندان یافث، و سند و هند و زنج و حبشه و بربر و نوبه و همه سیاهان از فرزندان حام. و سیاهى ایشان از آن بود که حام در کشتى با اهل مباشرت کرد، و نوح دعاء کرد تا رب العزة نطفه وى بگردانید.


تاریخیان گفتند: ولد یافث هفت برادر بودند: ترک و خزر و صقلاب و تاریس و منسک و کمارى و الصین، و مسکن ایشان از حد مشرق تا جهت شمال بود.


و ولد حام نیز هفت برادر بودند: سند و هند و زنج و قبط و حبش و نوبه و کنعان، و مسکن ایشان از حد جنوب تا دبور و تا صبا بود، و سام را پنج پسر بود: ارم و ارفخشد و عالم و یفر و اسود. و عالم پدر خراسان بود، و هو خراسان بن عالم بن سام بن نوح. و اسود پدر فارس بود، و هو فارس بن الاسود بن سام، و یفر پدر روم بود، و هو الروم بن الیفر بن سام و میگویند: سام را پسرى بود نام وى تارخ، و این تارخ پدر کرمان و ارمین بود، کرمان بن تارخ بن سام. و ارمین بن تارخ بن سام صاحب ارمینیه این دیار و بلاد معروف همه بنام ایشان باز خوانند.


و ارم مهینه پسران سام بود، و هفت پسر داشت: عاد و ثمود و صحار و طسم و جدیس و جاسم و وبار.


مسکن عاد بزمین یمن بود، و ثمود از حد حجاز تا به شام، و طسم به عمان و بحرین، و جدیس بزمین یمامه، و صحار از حد طائف تا بجبال طیئ، و جاسم از حد حرم تا به صفوان، و وبار بزمین وبار، و این اولاد ارم بزبان عربى مخصوص بودند، و ایشان عرب اول بودند که نسل و نژاد ایشان هم در آن عهد بریده گشت.


فکذبوه فأنْجیْناه و الذین معه فی الْفلْک و أغْرقْنا الذین کذبوا بآیاتنا إنهمْ کانوا قوْما عمین‏ اى عموا عن الایمان و الهدى، و عمیت قلوبهم عن معرفة الله و قدرته.


و إلى‏ عاد أخاهمْ هودا اخاهم منصوب است به ارسال، یعنى: و أرسلنا الى عاد اخاهم، این برادرى در نسب است نه در دین، و هود از صمیم قوم عاد بود و اشراف ایشان، و هو هود بن خالد بن الخلود بن عیص بن عملیق بن عاد، و ایشان را عمالقه از بهر آن گویند که فرزندان عملیق‏اند، و هو عملیق بن عاد بن ارم بن سام بن نوح، هود ایشان را گفت: یا قوْم اعْبدوا الله ما لکمْ منْ إله غیْره أ فلا تتقون تقوى نامى است همه هنرها را، و در قرآن بیشتر بمعنى توحید است.


قال الْملأ الذین کفروا من قومه إنا لنراک فی سفاهة السفاهة خفة العلم و الرأى، یقال: ثوب سفیه، اذا کان خفیفا. و إنا لنظنک من الْکاذبین فیما تدعى من الرسالة.


قال یا قوْم لیْس بی سفاهة این دلیل است بر حسن ادب وى و نیکویى جواب در مخاطبه، که آن سفاهت که با وى نسبت کردند از خود نفى کرد، و بر آن نیفزود آن گه گفت: و لکنی رسول منْ رب الْعالمین دلیل است که مردم بوقت ضرورت و حاجت روا باشد که صفت خود باز کند، و از خصال حمیده خود خبر دهد بر وجه اخبار نه بوجه تمدح. أبلغکمْ رسالات ربی التی ارسلنى بها الیکم، و أنا لکمْ ناصح فیما ادعوکم الیه، مخلص فیما اودى الیکم، أمین عند الله على ما ابلغکم عن الله. و یقال: امین عندکم اى کنت فیکم امینا فکیف تکذبوننى؟


أ و عجبْتمْ أنْ جاءکمْ ذکْر منْ ربکمْ على‏ رجل منْکمْ لینْذرکمْ سبق تفسیره.


و اذْکروا إذْ جعلکمْ خلفاء منْ بعْد قوْم نوح میگوید: زیاد کنید این نعمت که الله با شما کرد که شما را ساکنان زمین کرد از پس قوم نوح، و مساکن و منازل و اموال ایشان بشما داد. و کان مساکنهم فى الاحقاف من رمل عالج من حضرموت ال بحر عمان.


و زادکمْ فی الْخلْق بصْطة این خلق را دو معنى گفته‏اند: یکى آنکه بمعنى خلقت است. میگوید: شما را در خلقت و صورت افزونى داد که بالاى ایشان دوازده گز بود بیک قول، و هفتاد گز بیک قول، و هشتاد گز بیک قول، و از منکب ایشان تا بانگشتان دوازده گز بود. کلبى گفت: درازترین ایشان صد گز بود، و کوتاه‏ترین ایشان شصت گز. وهب گفت: سر ایشان چند قبه‏اى بود عظیم، و چشم خانه ایشان ددان بیابانى در آن رفتندى، و آن را مسکن و مأوى گرفتندى معنى دیگر. و زادکمْ فی الْخلْق بصْطة اى: فى الناس قوة و غلبة علیهم. میگوید: شما را افزونى داد تا بر مردمان تطاول کردید، و بر ایشان غلبه کردید. و این آن بود که عادیان در عهد خویش بر همه اولاد سام و حام و یافث غلبه کردند، و مستولى گشتند، و این در عصر شدید بن عمیق بود، که پسر برادر را ضحاک بن علوان بن عملیق بر فرزندان سام انگیخت تا ایشان را مقهور کرد، و ولایت و دیار ایشان بگرفت، و برادر ضحاک را غانم بن علوان بر فرزندان یافث انگیخت، و ایشان را مقهور کرد، و ابن عم خویش را الولید بن الریان بن عاد بن ارم بر فرزندان حام انگیخت، تا مهینان ایشان را کشت، و بر ملک ایشان مستولى شد، و مهینه فرزندان حام در آن عصر مصر بن القبط بن حام بود که در زمین مصر وى بنا کرد، و بنام وى باز خوانند. و گفته‏اند: ریان بن الولید که در روزگار یوسف (ع) ملک مصر بود، و ولید بن مصعب که فرعون موسى بود، و جالوت جبار که داود او را کشت، این همه از فرزندان ولید بن ریان بن عاد بودند. اینست که رب العالمین گفت: زادکمْ فی الْخلْق بصْطة.


فاذْکروا آلاء الله اى: انعم الله علیکم، فوحده لعلکمْ تفْلحون لکى تفلحوا فلا تعبدوا غیره.


قالوا أ جئْتنا لنعْبد الله وحْده یعنى أ جئتنا لتأمرنا و تقول لنا؟ عادت عرب است که قول در نظام سخن فراوان فرو گذارند، از بهر آنکه مخاطب را بآن دانش بود، آن را مختصر فرو گذارند، چنان که گفت: و إذْ یرْفع إبْراهیم الْقواعد الى قوله: «ربنا» یعنى و هما یقولان: «ربنا»، یتفکرون فی خلْق السماوات و الْأرْض ربنا یعنى یقولون ربنا. فأْتنا بما تعدنا من العذاب إنْ کنْت من الصادقین فى العذاب الذى تعدنا به.


عرب وعد گویند در خیر و در شر، و وعید نگویند مگر در شر، و بشارت گویند در خیر و در شر، و نذارت نگویند مگر در شر.


قال قدْ وقع هود گفت ایشان را: قدْ وقع اى وجب، چنان که آنجا گفت فقدْ وقع أجْره على الله اى وجب، میگوید: واجب گشت شما را از خداى عذاب و خشم.


رجز و رجس نام عذاب است. أ تجادلوننی فی أسْماء سمیْتموها یقول: أ تخاصموننى فى اصنام سمیتموها أنْتمْ و آباوکمْ اسماء لا تستحقها. ما نزل الله بها منْ سلْطان اى سمیتموها آلهة من غیر کتاب فیه حجة و بیان. این مجادله درین موضع همان محاجه است که در سورة البقره باز گفت از خصم ابراهیم: أ لمْ تر إلى الذی حاج إبْراهیم فی ربه؟ و در سورة الانعام گفت: و حاجه قوْمه. این محاجه و این مجادله آنست که پیکار میکردند، و داورى میجستند بر حق خدایى بتان را درست کردن و ایشان را بحق خدایى سزاتر دیدن. فانْتظروا ان یأتیکم ما اعدکم. إنی معکمْ من الْمنْتظرین مواعید الله.


فأنْجیْناه یعنى: هودا عند نزول العذاب، و الذین معه یعنى من آمن به برحْمة منا اى بنعمة منا علیهم، و کذلک حکم الله ان ینجى الانبیاء و المومنین.


و قطعْنا دابر الذین کذبوا بآیاتنا اى اهلکناهم هلاک استیصال. قطع دابر درین موضع و در سه جایگاه دیگر در قرآن در موضع بیخ بریدن نهاده است. دابر هر چیز آخر آنست. و اللیْل إذْ أدْبر یعنى اذا تأخر. معنى «و قطعْنا دابر» آنست که هلاک کردیم پسینه ایشان، چنان که جاى دیگر گفت: فهلْ ترى‏ لهمْ منْ باقیة. و ما کانوا موْمنین یعنى لو بقوا ما کانوا لیومنوا.


اما قصه قوم عاد و هلاک شدن ایشان بباد عقیم بقول سدى و ابن اسحاق و جماعتى مفسران آنست که: ایشان قومى بودند بت پرستان و گردنکشان، و در زمین بتباهکارى میرفتند، و بر خلق عالم برترى میجستند، و مسکن ایشان دیار یمن و حضرموت بود تا بحد عمان، و بر سر کوه‏هاى بلند خود را خانها ساختند و قصرها و مصانع، چنان که الله خبر داد از ایشان: و تتخذون مصانع لعلکمْ تخْلدون، و چون کسى را عقوبت میکردند، از بالاى آن قصرها بزیر مى‏افکندند، و عالمیان را مقهور و مأسور خود کرده بودند، و سر به بیراهى و بت پرستى و شوخى در نهاده تا آن گه که رب العزة بایشان هود پیغامبر فرستاد، و ایشان در طغیان و تمرد بیفزودند، و پیغام خداى نشنیدند، و پیغامبر خداى را حرمت نداشتند. چون تمرد و بى‏حرمتى و بیباکى ایشان بغایت رسید، باران از ایشان وا ایستاد، و نبات از زمین برنیامد، و سه سال درین قحط و رنج و بلا بماندند. پس قومى را از وجوه و اعیان خود اختیار کردند، و بزمین حرم فرستادند به مکه، خانه خدا، و کعبه معظم مقدس، تا آنجا دعا کنند، و باران خواهند، و ایشان در زمان خویش کعبه را معظم و مشرف و محترم داشتندى، و آنجا دعا کردندى، و از خداى حاجتها خواستندى.


و سکان حرم در آن روزگار عمالقه بودند هم از نسب ایشان و قوم ایشان، پس چون آن قوم بیامدند، و ایشان هفتاد مرد بودند، سران و مهتران ایشان سه کس بودند: قیل بن عنز و لقمان بن العاد الاصغر و مرثد بن سعد. این قوم آمدند و بیرون از مکه به معاویة بن بکر فرو آمدند، مردى بود از نسب ایشان.


و سید عمالقه، معویه ایشان را یک ماه مهمان دارى کرد. پس از یک ماه در حرم شدند تا دعا کنند. مرثد بن سعد در میان ایشان مسلمان بود. ایمان خویش پنهان میداشت. آن ساعت که ایشان عزم کردند تا در حرم شوند، گفت: اى قوم! بدعاء شما کارى برنیاید، و شما را باران نفرستند. باز گردید، و نخست بپیغامبر خویش ایمان آرید، تا کار شما راست شود، و در بسته گشاده گردد. ایشان چون از ایمان وى خبر بیافتند او را از میان قوم خود بیرون کردند، و در حرم نگذاشتند. پس جمله بحرم درآمدند، و رئیس ایشان قیل بن عنز دست برداشت و دعا کرد، گفت: الهنا! ان کان هودا صادقا فاسقنا فانا قد هلکنا. و گفته‏اند: دعا این بود که: اللهم انى لم اجى‏ء لمریض فأداویه و لا لأسیر فأفادیه. اللهم اسق عادا ما کنت تسقیه. و آن عادیان که با وى بودند بمتابعت وى دست برداشته که: اللهم اعط قیلا ما سألک و اجعل سولنا مع سوله.


مگر لقمان عاد که خود را از آن دعوت وابیرون برد، گفت: اللهم انى جئتک وحدى فى حاجتى فاعطنى سولى.


پس رب العزة جل جلاله سه پاره میغ فرستاد بسه رنگ: یکى سیاه، یکى سرخ، یکى سفید، ندایى شنید از میان میغ که: یا قیل! اختر ایها شئت. اى قیل! ازین سه آن یکى که خواهى اختیار کن قیل ابر سیاه اختیار کرد، گفت: آن را آب بیشتر بود، پس ندایى شنید از هوا که: اخترت رمادا رمدا لا یبقى من آل عاد احدا.


پس رب العالمین آن ابر سیاه بدیار عاد فرستاد. عادیان چون آن را بدیدند خرم گشتند، و شادى نمودند، و از آن شادى خمر و زمر بر عادت خویش پیش نهادند، و طرب کردند. این است که رب العزة گفت: فلما رأوْه عارضا مسْتقْبل أوْدیتهمْ قالوا هذا عارض ممْطرنا. تا زنى از میان ایشان نام وى مهدد در آن میغ نظر کرد. پاره‏هاى آتش دید که از پیش آن مى‏افتاد و مردانى را دید در آن میغ که آن را میراندند» و آتش از ایشان میافتد، آن زن فریاد برآورد، وا ویلاه کرد، و قوم خود را خبر داد که چه دید در آن حال. رب العزة باد عقیم بر ایشان فرو گشاد، چنان که گفتا: و أما عاد فأهْلکوا بریح صرْصر عاتیة، و فی عاد إذْ أرْسلْنا علیْهم الریح الْعقیم.


روى عمرو بن شعیب عن ابیه عن جده، قال: اوحى الله تعالى الى الریح العقیم أن تخرج على قوم عاد فتنتقم له منهم. فخرجت بغیر کید على قدر منخر ثور، حتى رجفت الارض ما بین المغرب و المشرق، فقال الخزان لن نطیقها، و لو خرجت على حالها لأهلکت ما بین مشارق الارض و مغاربها. فأوحى الله الیها ان ارجعى و اخرجى على قدر خرت الخاتم، فرجعت، فخرجت على قدر خرت الخاتم.


و روى أن الله امر الریح فأهالت علیهم الرمال، فکانوا تحت الرمل سبع لیال و ثمانیة ایام، لهم انین تحت الرمل. ثم امر الریح فکشفت عنهم الرمال، فاحتملتهم فرمت بهم فى البحر.


سدى گفت: باد فرو گشادند بایشان، و ایشان را با آن شخصهاى عظیم بر میگرفت، و بر هوا مى‏برد، و چنان که پر مرغ را گرداند، اندر هوا ایشان را میگردانید، و نیست میکرد، و از بیم در خانها مى‏گریختند، و آن باد هم چنان در خانهاى ایشان را بر دیوار میزد، و پست میکرد، و بیرون مى‏افکند. پس رب العزة مرغانى را پدید آورد، مرغهاى سیاه، و ایشان را برگرفت و بدریا افکند. و روى زمین از ایشان پاک شد، و هود پیغامبر در آن وقت عذاب اندر حظیره‏اى نشسته بود، و از آن باد جز نسیمى خوش بوى نمیرسید.


و آن قوم که در مکه دعا کردند، هنوز از حله معاویة بن بکر بنرفته بودند که خبر هلاک عاد بایشان رسید، و ایشان را گفتند: هر یکى خود را اختیارى کنید، و حاجتى خواهید، تا حرمت کعبه را اجابت یابید. مرثد بن سعد گفت: «اللهم! أعطنى برا و صدقا. بار خدایا! نیکى و راستى و پاکى خواهم. رب العالمین دعاء وى اجابت کرد، و آنچه خواست بوى داد. قیل بن عنز را گفتند: تو چه خواهى؟ و چه حاجت دارى؟ گفت حاجت من آنست که با من همان کنند که با عاد کردند، که پس از ایشان مرا زندگانى بکار نیست، و بى‏ایشان مرا روزگار نیست، در آن حال او را عذاب رسید و هلاک شد. لقمان بن عاد را گفتند: تو چه خواهى؟ گفت: مرا عاد بکار نیست. من خویشتن را آمده‏ام، و از بهر خود حاجت مى‏خواهم. مرا عمر درازى باید عمر هفت کرکس. قال: فعمر عمر سبعة انسر، فکان یأخذ الفرخ حین یخرج من بیضه، حتى اذا مات اخذ غیره، فلم یزل یفعل ذلک حتى اتى على السابع، فکان کل نسر یعیش ثمانین سنة، فلما لم یبق غیر السابع قال ابن اخى لقمان یا عم! ما بقى عمرک الا هذا النسر. فقال له: یا ابن اخى! هذا لبد، و لبد بلسانهم الدهر. فلما انقضى عمر لبد، طارت النسور غداة من رأس الجبل، و لم ینهض لبد فیها، و کانت نسور لقمان لا تغیب عنه، انما هى بعینه. فلما لم یر لقمان لبد نهض مع النسور، و قام الى الجبل، لینظر ما فعل لبد. فوجد لقمان فى نفسه وهنا لم یکن یجده قبل ذلک. فلما انتهى الى الجبل ناداه: انهض یا لبد! فذهب لینهض، فلم یستطع، فسقط و مات، و مات لقمان معه، و فیه جرى المثل: اتى امد على لبد.


وهب گفت: پس از آنکه رب العزة عاد را هلاک کرده بود، هود پیغامبر از آنجا بمکه شد با جماعتى مومنان که بوى ایمان آورده بودند، و بمکه همى بودند، تا از دنیا بیرون شدند. اینست که رب العالمین گفت: فأنْجیْناه و الذین معه برحْمة منا یعنى حین نزل العذاب، و قطعْنا دابر الذین کذبوا بآیاتنا اى استأصلناهم، و أهلکناهم عن آخرهم بالریح، و ما کانوا موْمنین.


قال عبد الرحمن بن سابط بین الرکن و المقام و زمزم قبر تسعة و تسعین نبیا، و ان قبر هود و شعیب و صالح و اسماعیل فى تلک البقعة. و روى عن على: و ان قبر هود بحضر موت فى کثیب احمر.